تبلیغات
نوشته های دل یه جوان

دلگیری علی سیاسی از بعضی ها

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:سه شنبه 23 اسفند 1390-08:28 ق.ظ

دلگیری علی سیاسی از بعضی ها

اگه یکی رو قبول داشته باشین . بهش اعتماد داشته باشین و ازش کمک بگیرین. تو زمینه درس و کار و هر چیز دیگه ای که بهتون کمک کنه یعنی به دو طرف کمک کنه ، از هم دیگه کمک بگیرن و هم دیکه رو راهنمایی کنن.بالاخره یکی تو بعضی زمینه ها بیشتر تجربه داره. بعد بی خود و بی جهت نتونید از هم دیگه استفاده کنید یعنی از هم کمک بگیرید. تا یه مدت که ندونید که چی شده و چی نشده. بعد بهتون پیام بده و دلیلی بیاره که شما اون جوری نباشه. یعنی بگه شما یه جوری هستی و منظورت اینه ولی شما نه اینجوری هستی و نه قصد و غرضت اینه. اونوقت شما باید چه کار کنی؟ از خودت دفاع کنی و بگی که این جوری نیستم؟ غرورت رو بشکنی و خودت رو کوچیک کنی و براش زنگ بزنی و پیام بدی و تو وب براش نظر بزاری تا اون بدونه داره اشتباه در مورد شما فکر می کنه؟ یا ... ./

شما خودتون رو جای من بزارین. به کسی اعتماد دارین. قبولش دارین. ازش کمک می گیرین و ازتون کمک می گیره(یعنی کمک و راهنمایی دوطرفه هست).یه باره بر سر هیچ و بدون اینکه شما از چیزی خبر داشته باشی بگه آره شما این جوری هستی و هدفت اینه!! شما چه حالی پیدا می کنی و رفتار شما چگونه خواهد بود؟

 

منتظر نظرات و راهنمایی های شما و مخصوصا جواب بعضی ها هستم.



نوع مطلب : همینجوری  گلایه  شخصی 

بازی روزگار با علی سیاسی

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-11:01 ب.ظ

بازی روزگار با علی سیاسی

سلام به همگی

چند مدتی هست که وقت نکردم مطلبی بنوسیم و وبم رو به روز کنم.اما فکر کنم اگه داستان من رو بخونین حق بدین.

 

قبل از عید سال 90 بود که حسابی آماده بودم برای خواندن درس و شور و اشتیاقی داشتم. کلیه کتابها رو جمع کردم. کتابهایی که نداشتم خریداری کردم و یک هفته بعد از 13به در شروع کردم به درس خوندن. من رنگ بیرون رو نمی دیدم. شاید هفته ای یه بار، شاید هم ماهی یک بار می رفتم با رفقا بیرون و یه گشتی می زدم و بیشتر از نیم ساعت نمی شد.همین جور گذشت و من هم می خوندم و به امید موفقیت در دانشگاه. بچه ها می گفتن نمی شه. خیلی سخته. راست می گفتن ولی نمی دونستن خواستن توانستن است. یکی از خاطره هایی که در اون دوران یادم هست این هست که یه شب عروسی یکی از اقوام نسبتا دور مان بود که من به خاطر یه مسئله نرفتم. یک سوال مربوط به سیستم عامل بود. صفحه ها. به هر کی زنگ می زدم می گفت من یادم نیست ظهر چی خوردم دیگه این یادم باشه. بالاخره توی اینترنت و جزوه اینقدر گشتم تا بالاخره اون مبحث رو فهمیدم و جالب این که توی کنکور هم اومده بود.

روز امتحان رسید و رفتیم شیراز برای امتحان.محل برگزاری خوابگاه ارم دانشگاه پردیس. اکثر بچه های دانشگاه کاردانی هم اونجا بودن.مسلم، بهنام، سید سجاد،شاه غلام ،احمد و چند تای دیگه.

اینقدر چاق شده بودم به خاطر بیرون نرفتن و درس خوندن و ورزش نکردن که یکی دوباری منو دیدن ولی منو نشناختن. بعد امتحان دوباره هم دیگه رو دیدیم و حسابی با هم خوش و بش کردیم و از سختی کنکور می گفتیم. گذشت و بر گشتیم خونه. برگ اعزام به خدمت می خواستم برای راهنمایی رانندگی تا گواهینامه ام که قبول شده بودم صادر بشه.اما دل غافل. سه روز دورتر فرستاده بودم.یعنی پنجشنبه،جمعه،شنبه.چون ماه رمضان بود نمی شد بری مسافرت.هر چند که راه نزدیک باشه. حالا هم هر کاری  می کنیم راهنمایی رانندگی قبول نمی کنه و می گه باید اضافه بخشیده بشه و گرنه باید بری خدمت 4ماه بعد خدمت بیای.تا آخر شهریور بیشتر وقت نداشتم پرونده ام رو برای گرفتن گواهی نامه تکمیل کنم یعنی برگه اعزام بدون غیبت و اضافه و براشون ببرم.هر جایی رفتم فایده ای نداشت. شیراز ،تهران. ملاقات با سردار.نه فایده ای نداره.وقتش گذشت و بی خیالش شدیم.البته با زخم زبون ها و سرزنش های بسیار اطرافیان. خیلی بدم میاد کسی اشتباه کنه و قبول کنه اشتباه کرده ولی دوباره هم بهش بگن اشتباه کردی و به جای این که کمکت کنن همش سرزنش می کنن.تا این که نتیجه ها اومد و من مثل موبایلی که روی ویبره هست داشتم می لرزیدم و قلبم می خواست از جا کنده شه. نتیجه رو که نگاه کردم زده بود شبانه با هنر.مهندسی تکنولوژی نرم افزار.خدا رو شکر.نیم سال دوم یعنی بهمن ماه قبول شده بودم. و تارخ اعزام من یکم آبان.خب.حالا باید چیکار کنیم.خدمت،دانشگاه،بی خیال زندگی. خوشحالی قبولی تو دانشگاه یه طرف و ناراحتی و زدحالی خدمت سربازی هم یه طرف. به زور ما رو فرستادن خدمت.کجا؟جهرم.مرکز آموزش شهید دستغیب جهرم معروف به جهنم سبز. رفیقام همه رفتن خدمت و برای من از سختی و راحتی و خلاصه از خدمت می گن. هر کاری می کردم که قبل از خدمت خوش باشم و بهم بچسبه، فایده ای نداشت. خیلی زد حال بود. فکر خدمت نمی گذاشت راحت باشم. شب و روز اذیتم می کرد. بالاخره یک شنبه 1 آبان رسید و رفتیم شیراز و از اونجا هم به جهنم سبز جهرم. توی اتوبوس که بودیم و با بقیه سربازها به جهرم می رفتیم فیلم نفوذی گذاشت. با یکی از همشهری هایم بودم. خیالم کمی آسوده شد. اما می دانستم که هر کجا باشم خدا هست پس باکی نیست. رسیدیم جهرم.جهنم سبز.وارد پادگان شدیم.البته با صف.یکی یکی وارد می شدیم و برگه اعزام ها را چک می کرد. همه یک جا نشستیم و یکی از کادری ها به سخنرانی پرداخت و از اوضاع و شرایط می گفت. این که تلفن همراه نیارین تو و از این حرف ها. حسابی ما و وسایلمان را گشتند و کم بود لختمان کنند. وارد شدیم و پس از کلی الافی ما را وارد سالن بزرگی کردند پر از تخت. آسایشگاه. عجب آسایشگاهی.من هم مثل بقیه سریع رفتم تا جای خوبی برای خودم دست و پا کنم اما نمی دانستم که این محل استراحت برای چند ساعت بیشتر نیست. بعد از کلی گرسنگی گفتند ظرف هایتان را بیاورید غذا بخورید. عجب غذایی بود. لذیذ و خوشمزه. به سختی می شد نگاهش کنی چه برسه به این که بخوری .تا به حال چنین غذایی نخورده بودم. تازه سیب هم داده بودند.سیب می خوردیم طعم بد غذا رو احساس نکنیم.جای شما خالی.باید خودتان باشید و بدانید که من چه می گویم. نیم ساعت بعد گفتند بیایید مهدیه. منظورشان نماز خانه است. ولی نمی دانم چرا می گویند مهدیه. فکر می کنم به خاطر مسائل شرعی باشد. نمی دانم. برگه هایی به ما دادند و از ما خواستند که آنها را پر کنیم. به اصطلاح گزینش بشیم. در حین پر کردن برگه بودم که یکی از رفقای دانشگاه قبلیم دوره کاردانی رو دیدم و خیلی خوشحال شدم. آخه پسر شوخ و شادی بود. برگه را تکمیل کردیم و تحویل دادیم. رفتیم دوباره جلوی آسایشگاه و آنجا خواستند از ما ذهر چشم بگیرند چند تا بشین پاشو دادن. نه نمازی خواندیم و نه دعایی. بالاخره بعد از کلی دنگ و فنگ یه تختی پیدا کردیم که شب اونجا بخوابیم. صبح به زور ما را از خواب بیدار کردند و گفتند به خط شید.ما از کجا بدانیم به خط شدن یعنی چی؟؟؟ منظورشان این بود که به صف بشید. بعد از کلی بشین پاشو و الافی رفتیم میدون و سخنرانی. چند روزی به همین منوال گذشت . لباس و پتو دادند و ما را به طور رسمی سرباز کردند.اتیکت(مشخصاتی مانند نام و نام خانوادگی و یگان آموزشی که روی لباس می زنن) هم دوختیم.فرمانده ما فردی بسیار سخت گیر بود و . و چی بگم.خیلی بدجوری سخت می گرفت. فکر کنم این آدم احساس نداشت.هفته اول که مرخصی ندادن.هفته دوم گفتن از چهارشنبه تا شنبه صبح مرخصی می دیم.ما هم گفتیم می خوایم بریم خونه که کاش نرفته بودم.اتفاق بدی برام افتاد.بگذریم.دلخوشی من این بود که می خوام برم دانشگاه. و هر سختی رو به جون می خریدم.البته یکی از بچه های دوره کاردانی هم بود که خیلی بچه شوخ و باحالی بود و هر چی صبح و عصر بهمون سخت می گذشت شب با هم بودیم و حسابی به کارهای اون روزمون می خندیدیم. برنامه ی سین داشتن. یعنی کارها طبق برنامه انجام می شد ولی بانظر فرمانده تغییر می کرد مثلا وقت استارحت بین کلاس و رژه باهامون کار می کرد که بر خلاف برنامه سین آموزشی بود. برنامه از این قرار بود: صبح ساعت ساعت 4:15 دیقه بیدار باش میزدن و باید تخت رو آنکادر می کردیم و آماده می شدیم برای نماز.حداکثر تا یه ربع به 5باید به خط شده باشیم و حرکت کنیم به سمت مهدیه. اول اذان.بعد دعای عهد. بعدش نماز و در آخر سلام بر پیامبر و امامان.ساعت 5 و نیم برمی گشتیم و پوتین پوشیده و وضعیت کامل می کردیم و یه غذایی می خوردیم و می رفتیم محل نظافت.خیلی باید سریع باشی تا برسی.بعد نظافت محل باید تا ساعت 6 و ربع برگشته باشی که اسلحه بگیریم و بریم صبحگاه.البته بعد از ورود فرمانده گردان.میدون صبحگاه برگزار می شد.مثل دوره دبستان و راهنمایی که بچه ها می استادن و دعا و قرآن می خوندن.همون جور فقط یه خورده رسمی تر.معمولا تا ساعت 10 صف جمع یعنی رژه کار می کردن.دهنمون رو سرویس می کردن.بعدش کلاس. و ظهر نماز و دعا و سخنرانی بعضی وقت ها و غذا و دوباره غذا و رفتن سر کلاس.شب ساعت 8 و نیم درست زمانی که 20 و 30 شروع می شد باید می رفیم آمار.چه مسخره بود.دو ماه آموزشی تمام شد.هفت روز مرخصی پایان دوره داشتیم. و گفتن از هر شهری یه نماینده بمونه و برگ تقسیم ها رو بگیره.مثل روزی بود که می خواست نتیجه های کنکور بیاد.خیلی نگران بودم که سیستان و بلوچستان نیفتم و جای خوبی بیفتم و خدا را شکر افتادم ستاد فرماندهی استان هرمزگان و یه 25 روزی هم اونجا بودم و خدمت رو ول کردیم یعنی ایست خورد و شنبه 1 بهمن 1390 رفتیم برای ثبت نام دانشگاه.رفتم و کارهای ثبت نامم رو انجام دادم و قرار بود 15 بهمن کلاس ها شروع بشه.چند روز الاف خوابگاه بودیم و هیچ کلاسی هم برگزار نشد و خدا را شکر خوابگاه دادن. و باید این 2سه سال رو بگذرونم بعدش برم خدمت.شاید هم ارشد.ایشالا همگی تو ارشد باشیم.مخصوصا اونایی که یه ترم از ما جلو هستن و ما رو راهنمایی نمی کنن و کلاس می زارن.

من از خدمت یاد گرفتم سنگ دل باشم، نسبت به اطرافم بی اهمیت باشم، برایم دیگران مهم نباشند و از این ها.امید وارم که هیچ وقت نرین خدمت.

یادتون نره نظره بدین.




محرم

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:چهارشنبه 9 آذر 1390-02:12 ب.ظ

بی حسین بن علی احساس پیری می کنم / نی که پیری بلکه احساس حقیری می کنم

گفت سائل از چه رو محکم به سینه می زنی؟ / گفتم از آینه ی دل گردگیری می کنم

سلام دوستان

حرف زیادی برای گفتن ندارم، عذر میخوام که دیر میام و آپ میذارم ، علی سیاسی خیلی دوست داشت

 ایام محرم خدمت نباشه ، ولی  قسمتش نشد ، ان شا ... سالم وسلامت باشه ،امیدوارم به حق این

ایام خدا کمک تمام بنده ها بده

 و ازسر تقصیراتمون بگذره .

یاعلی

 




الگوریتمی زندگی کردن 2

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:سه شنبه 24 آبان 1390-10:54 ق.ظ

سلام بچه ها خوبید ؟ عیدتون مبارک

اگه یادتون باشه علی سیاسی یه بار پستی درمورد الگوریتمی زندگی کردن در این وب گذاشته بود

شما بچه ها گفتید بذار بیای کارشناسی تازه میفهمی الگوریتم یعنی چی ؟. به خدا راست گفتید الان با این

درس دوست دارم دیمی واسه خودم زندگی کنم ، الگوریتم کیلو چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟هفته بعدی هم امتحان

میان ترم الگوریتم دارم ، خوب شد کتاب جعفر نژاد رو خریدم با جزوه استاد که کلاهمون پس معرکه است ، تازه روز سه

شنبه هم میخوام برم سر ساعت شیوه ارائه بدم  گل بود به سبزه آراسته شد

 بازم عید رو بهتون تبریک میگم

التماس دعا ، یاعلی




میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:جمعه 20 آبان 1390-03:07 ب.ظ

سلام ودرود خدمت مخاطبین محترم

ببخشید دیر میام برای آپ کردن ، باورکنید اصلا فرصت نمیشه ، راستی مدتی پیش علی سیاسی چند روزی مرخصی گرفت اومد ،ولی درجریان اومدنش اتفاق بدی افتاد که الحمدالله به خیر گذشت ،حالا ان شا... اگه خواست جریان رو براتون میگه ، بلاگ علی سیاسی بیشتر در رابطه با حرف دله ، علی سیاسی تقریبا میشه گفت برون گرا هستش ، راحت دردو دل مینویسه ، ولی من اینجوری نیستم ، نمیدونم چرا ازوقتی من نویسنده این بلاگ شدم مخاطبینش کم شده ، راستی یکی از بچه های کلاسمون اسمش واسه مکه دراومده ، خوش به حالش ، سعادت میخواد دوران جوانی به مکه رفتن ، یکی دیگه از بچه های کلاسم فکر کنم قراره بره کربلا ،  ان شا.. نصیب همه بشه ، لابه لای دعا های قشنگون ما رو هم فراموش نکنید.

یاعلی




اطلاعیه

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:یکشنبه 8 آبان 1390-08:49 ق.ظ

سلام و درود خدمت تمام مخاطبین محترم وبلاگ نوشته های دل یه جوان

لابد با خودتون می گید علی سیاسی که به خدمت رفته ،پس کی داره وب رو آپ میکنه ؟ من جانشین موقت علی سیاسی هستم ، وقتی میگم موقت یعنی تا زمانی که از خدمت برگرده. علی آقا الان درحال گذراندن آموزشی خدمته ، احتمالاوقتی برگرده ، خاطره شو توی وب بذاره ،که مطمئنا خیلی خوندیه ، فکر کنم یکی از تراژدی های غم انگیز خاطرش همین ماشین کردن موهاش باشه( البته زیاد تغییر نکرده بود خودش خیلی حساس بود)  شبی که میخواست بره خیلی ناراحت بود ، حقم داشت ، دوری ازخانواده ومادرش(که خیلی مادرشو دوست داره) براش خیلی سخت بود. بعد ازاینکه ازخدمت برگرده ان شا... باید بره واسه ثبت نام دانشگاه ودوباره سرگرم درس خوندن بشه ، اما خودمونیم چه سرباز با کلاسی ، الان بهش میگن سرباز نظام وظیفه جناب مهندس علی سیاسی، الان با خودتون میگید کلاسش کجا بود چهارتا سینه خیز آدمو ببرن مهندسی یادت میره ، خدا کنه این آموزشی زودتر بگذره چون میدونم سخت ترین مر حله خدمت همینه ، اما درکل سخته. فعلا این آپ رو جهت اطلاع گذاشتم . منتظر آپ های بعدی باشید اما نه به این زودی.




حرف آخر قبل خدمت

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:سه شنبه 26 مهر 1390-09:58 ب.ظ

با سلام به همه سیاسی ها و غیر سیاسی ها

علی سیاسی می خواد بره خدمت. اول آبان. اگر کسی نصیحتی، پیشنهادی، تذکری و خلاصه هر چی می خواین قبل خدمت بهش بگین، بگین.هر می خواهد دل تنگت بگو. و خیلی خیلی دلم براتون تنگ می شه.




اگه شما کسی با مشخصات زیر بودین چیکار می کردین؟

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:شنبه 9 مهر 1390-06:18 ب.ظ

اگه شما کسی باشین با مشخصات زیر،اونوقت چیکار می کنین؟!(خواهشن صادقانه جواب بدین و سرزنش نکنین)

شش ماه وقت بزاری که دانشگاه قبول بشی و توی این مدت شش ماهه خونه باشی و نتونی به خاطرش بری عروسی اقوامت.که از خوش شانسی شما همون بخش هم توی کنکور بیاد.بعد تو دانشگاه خوبی که همه آرزوی قبول شدن دارن ،قبول بشی و به خاطر یه اشتباه نتونی بری دانشگاه.بری دانشگاه برای ثبت نام و بگن باید بری خدمت و هیچ ثبت نامی نکنن.یعنی زحمات شش ماهه همش به هدر بره.و از این طرف همش قر می زنن و سرزنش می کنن که چرا این کار و کردی و این کار رو نکردی و من بهت گفتم و تو گوش نکردی و هزار تا چیز دیگه.حالا هم باید بری خدمت و برای دانشگاهی که این همه زحمت کشیدی معلوم نیست ثبت نامت کنن یا نه.یعنی همه چیز در هواست.

خدایی اگه شما باشی چیکار می کنی؟




سفرنامه ای از علی سیاسی

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:شنبه 26 شهریور 1390-10:06 ب.ظ

باسلام به همگی.شرمنده که نتونستم زود وبلاگ رو آپ کنم.آخه خیلی مشکلات برام پیش اومده.شاید نتونم برم دانشگاه و مجبور شم برم خدمت مقدس سربازی.بینیم خدا چی می خواد.

برای حل مشکلم رفتم تهران.یه سر جاهای زیارتی هم رفتیم.قصد دارم چیز هایی که از سفر دیدم و شنیدم و احساس کردم رو بنویسم البته اگه یادم نرفته باشه.

 

 

با یاد یار

با پدرم سوار سرویس شیراز شدیم که بریم شیراز.بلیطش 8 هزار تومن بود.همسفران اکثرا سرباز بودند و می خواستند آش خدمت را نوش جان کنند.یه خورده باهشون هم صحبت شدم.تا یکی دوجا وایساد و مسافر سوار کرد.و راه افتادیم به سمت شیراز.یه پیرمرد پیش من نشسته بود و یه کیف داشت که از خودش جدا نمی کرد.منم زیاد بهش گیر ندادم.رسیدیم جایی که باید می رفتیم و یه خورده استراحت و به قول حاج رضا سبک کردن خودمون.بالاخره رسیدیم شیراز ترمینال کار اندیش.رفتیم یه وضو بگیریم و نماز بخونیم.وقتی خواستیم بریم برای نماز اون پیرمردی که کنار من نشسته بود کیفش رو گم کرده بود و می آمد به بقیه می گفت:پول که داخلش نبوده.تمام مدارک دکتر توش بوده.

یه باره یکی بهش گفت:لابد خواب بودی تو دستشویی جا گزاشتی.بی چاره پیرمرد درمانده بود و همین جوری می گشت و نمی دونست چیکار کنه.بالاخره بعد از نماز خواندن رفتیم بلیط تهران گرفتیم .بلیطش 16هزار تومن بود.رفتیم به سمت تهران.اما ما رو برد اصفهان و با یه اتوبوس دیگه فرستادمون تهران.تو اصفهان فیلمی بود.ما بلیط تهران داشتیم و طرف می گفت شما اشتباهی سوار شدید.بعد از کلی سند و مدرک براش جور کردیم .منظورم این هست که بلیط رو نشونش دادیم.بعد از کلی لج بازی قبول کرد و راه افتادیم به سمت تهران.رفتیم ترمینال آرژانتین.ساعت 9ونیم رسیدیم و بعد از نماز و چیز های دیگه گفتیم به خورده دراز بکشیم تو مسجدی بینیم چی می شه.ساعت 11بود که خادم مسجد اومد و گفت برید بیرون می خوام در رو  ببندم.همه بلند شدند و در خانه خدا بسته شد.ارتباط با خدا تا اطلاع ثانوی تعطیل.رفتیم ساندویچ خریدیم که خوریم.دونه ای 3هزار تومن.باورم نمی کرد.ولی خوب.گرسنه بودیم و بای صدای شکم ممون رو خواموش می کردیم تا آبرومون رو نبرده.

خدا نکنه تو شهر غربت بیافتین و جایی هم بلد نباشین.ما از ساعت 11و خرده ای تا ساعت 6صبح الاف بودیم و دیگه داشتیم دیونه می شدیم.یه تاکسی دربست گرفتیم برای حوزه نظام وظیفه.6تومن ازمون گرفت.تو راه که داشتیم می رفتیم می گفت این هایی که ریش می زارن و لباس هایی می پوشن که زیر زانوشون هست دین ندارن.البته من خیلی محترمانه و کتابی گفتم.ساعت6وربع بود رسیدیم در حوزه و خوشحال بودیم که اولین نفری هستیم که میاییم.اما متوجه شدیم که نه بابا.در ورودیش جای دیگه هست و وقتی وارد شدیم دیدیم ملت صف کشیدن.انگار می خوان غذا بدن.یکی می گفت من از ساعت 3شب تا الان اینجا هستم.از ترمینال مستقیم اومدم اینجا.همه مشکل داشتن.آقایون  سرباز بعد از کلی ناز و اشوه اومدن و تازه بلیط ورود می دادن.کار ما با دیدن سردار حل می شد که دوشنبه ها ملاقات با سردار بود.نه این که ما خیلی خوش شانس هستیم ملاقات با سردار رو برداشتن و کارمون جور نمی شد.دست از پا درازتر برگشتیم.گفتیم بریم سوار مترو بشیم بینیم چه طوری هست.رفتیم سوار شدیم.فکر کنم نفری 300تومن البته فقط رفت.سوار شدیم به مقصد شاه عبدالعضیم حسنی شهر ری.بعد از کمی پیاده روی رفتیم زیارت و دعا خواندیم.قبر سه نفر بود.نمی دانم که بودند.برای هر کدام هم نماز خواندیم.یه سوال داشت منو اذیت می کرد . و گشتم و مرکز پاسخگویی حرم رو پیدا کردم.ولی کسی اونجا نبود.ساعت12وربع بود.نمی دانم چرا به این زودی تعطیل کرده اند.سوالم این بود:اگه ما قبول داریم که این امازاده ها زنده هستن برای آدم زنده که فاتحه نمی خونن که ما می خونیم.بالاخره یه جورایی باهاش کنار اومدیم.رفتیم نماز بخونیم.صدای کسی که قرآن می خوند این قدر زیاد بود که 3تا4بار جایمان را عوض کردیم.نماز را خواندیم و رفتیم برای نهار.گفتیم یه غذای ساده بگیریم.نون و ماست.خیلی سبک بود و برای ما که مسافر بودیم به صرفه و مفید.تنها چیزی که آزارم میداد این بود که بقیه با خانوده بودن ولی ما دو نفر بیشتر نبودیم و یه خورده دلم گرفت.

از شاه عبدالعطیم رفتیم به سمت حرم امام.باز سوار مترو شدیم.جلوی حرم پیاده شدیم.رفتیم زیارت و بازم نماز .رفتیم عوارضی تهران قم که بریم قم.بعد از کلی درد سر رسیدیم قم.اول رفتیم مسجد جمکران.دوتا نماز دورکعتی خواندیم.یکی احترام(تحیت)مسجد و دیگری نماز امام زمان(عج).بعد از اتمام نمازم به اطراف توجه کردم.جوانی دیدم که فکر می کنم ترک بود.چون قیافه ای شبیه یکی از بچهای دکه ی خودمون داشت که قمی بود.نماز را با سرعت می خواند.به او دقت کردم.خیلی بی حال می خواند.نمی خوام بگم که من خیلی با معرفت می خوانم.نه.من فقط می گم عمل کردن با....... .پیرمردی را دیدم که قرآن می خواند و خمیازه می کشید.مگر می شود کتاب زندگی را بخوانی و خمیازه بکشی.لابد می شود.

از مسجد جمکران به سمت حرم معصومه قم رفتیم.از خودم خیلی بدم اومد و دوست داشتم بمیرم و این قدر اذیت نشوم.آخه نمی شد کاری کرد و نمی شد ساکت بود.آخه خیلی بیشتر نماز خوان ها فروشنده و خریدار بود.

زمانی که ما رسیدیم یه نماز مغرب رو خونده بودن.می رفتیم که به عشا برسیم.عده ای مشغول نماز بودند و خیلی بیشتر از آنها مشغول خرید و فروش .خانوادگی.از بد روزگار کسانی بودند که یقه را هم تا آخر بسته بودند و آنچنان ریشی گذاشته بودند که نگو.آخوند هایی رو می دیدم که دارند بر می گردند.نمی دانم چرا؟لابد نمازشان را خوانده اند.ولی فقط نماز مغرب را خوانده اند.نماز مغرب را به خودم و نماز عشا را به جماعت خواندم.رفتم یک دمپایی بخرم چون کفش هاییم بد جوری اذیتم می کردند.انگار قحطی دمپایی بود.جوان به اصطلاح مذهبی را دیدم منظورم همون یقه و ریش و سبیله است.به خانم ش اومده بود خرید.برام جالب بود می گفت:خوب،حالا بریم نماز بخونیم.

بعد از یه نیم ساعتی دمپایی فروشی رو پیدا کردم و یه دمپایی خریدم.

بعدش رفتیم ترمینال که چه عرض کنم تو یه خیابون سر راهی که بهش می گفتن ترمینال ومی گن قم ترمینال نداره.ماشین شیراز گرفتیم و یه کله رفتیم شیراز.بعد از گرفتن بلیط برای ساعت 12ونیم ،رفتیم شاه چراغ زیارت و باز نماز و .......... .

هر طور بود ساعت 12ونیم خودمون رو رسوندیم به ترمینال.هر چه وایسادیم ماشین نیومد که بریم.بعضی از رفقای دوره هنرستان رو دیدم.خیلی خوشحال شدم . ازش احوال پرسی و ....... کردم.

هر چه وایسایدم ماشین نیومد که بریم.رفتیم نماز خوندیم.به نظرتون ساعت چند راه افتاد؟ساعت2وخورده ای.

بعد از کلی قر زدن راه افتادیم و رسیدیم به شهر خودمون.

این بود سفرنامه.اگه جایی مشکل داشت بهم بگین.

منتظر نظرات شما هستم




مردم این دور و زمونه

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:شنبه 26 شهریور 1390-10:04 ب.ظ

وای از شهری که فقط یک چهار راه داشته باشد
و بدتر اینکه هر چهار طرف چراغش قرمز باشد
و بدتر آنکه مردمانش همه کور باشند
این است فلسفه ی مردمان امروز
و بهانه شان برای زندگی
همین چراغ قرمز نادیدنی



نوشته از خودم

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:دوشنبه 14 شهریور 1390-08:07 ب.ظ

یه شبی خونه بودم و تنها
فکرتون بیراحه نره
یه چیزی فکرم و مشغول کرد و شروع کردم به نوشتن
من نویسنده نیستم ولی وقتی این رو نوشتم آروم شدم
دوست دارم نظر شما رو هم در مورد این نوشته بدونم
لطفا نظرات خودتون رو بگید
متن این نوشته این است  :

"خدا تحویلم گرفت"

شب عجیبی بود.خوابیدم اما فکر صبحی دیگر نمی گذاشت بخوابم.
تا این که چشم هایم بسته شد و خوبم برد.
 معمولا برای نماز صبح خودم بیدار می شوم
اگه بیدار نشم پدرم صدام می کنه
اون روز از خواب بیدار نشده بودم.پدرم صدایم زد.
پدرم می داند با یک بار صدا زدن بلند می شوم.
بیدار شدم و به اهل خانه سلام کردم
اما جوابی نشنیدم
گفتم لابد نشنیده اند یا صدای من آهسته بوده که جوابم را نمی دهند.
وضو گرفتم .نماز خواندم و دوباره خوابیدم.
بعد از چند ساعتی بیدار شدم و دوباره به اهل خانه سلام کردم
بازم جوابم را ندادند.
دیدم مرا تحویل نمی گیرند
صبحانه را بدن این که آنها متوجه شوند خوردم
به بیرون از خانه رفتم.
رفتم بیرون که سری به رفقا بزنم
به هر کسی سلام می کردم جوابم را نمی داد
نمی دانم چه کاری کردم بودم که تحویلم نمی گرفتند
از دوستان و اقوام و آشنا گرفته تا کارگر شهرداری
هیچ کدام جوابم را نمی دادند
به خانه برگشتم
به اتاقم رفتم
دیدم هنوز سر جایم خوابیده ام
تازه فهمیدم
"خدا منو تحویل گرفته"
و جواب همه سلام های بی جوابم رو داده.

تمام شد.



نوع مطلب : همینجوری  شخصی 

بسیجی

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:دوشنبه 14 شهریور 1390-08:38 ق.ظ

واژه ای که به نظرم خیلی مظلوم واقع شده.
به نظرم این هم به خاطر رفتار برخی بسیجی نماهایی شاید مثل من باشه
ما اصل رو گم کردیم
من یادم هست که هادی می گفت اصل تغییر کرده
اما من قبول ندارم و می گم اصل همونه
اصول همونه شاید اسمش فرق کرده باشه
اصل اونها رفتن روی مین بدون ترس و دلهره و دل بریدن از از زن و بچه و دنیا و غیره بود
اما در عوض آخرت رو خریدن و دفاع از وطن هست
اما ما اصولمون چیه؟؟؟
اون ها رفتن که از ناموس و کشور دفاع کنن ولی ما چی ؟
ناموس مردم رو به تاراج می برن و ....
رفتم تو چت با یکی از بچه ها کار داشتم خیلی وقت بود که تو اتاق هاش نرفته بودم
یه سر رفتم تو اتاق هاش
خیلی عجیب بود
شارژ می گرفتن و وب می دادن
یعنی تن رو می فروختن و شارژ می گرفتن که معلوم نیست کی راست می گه و کی دروغ
تن رو با 2 یا3هزار تومن می فروختن
در جواب هادی که می گفت به خاطر نان
اون کسی که این کار خیلی خیلی بد رو انجام می ده
آیا سراغ راه های منطقی و عاقلانه هم رفته
آیا رفته دنبال کاری که اون رو از این کار برداره
مثلا تحت پوشش کمیته امداد نیست؟
نمی تونست یه وام بگیره و یه چرخ خیاطی بخره و کار کنه
ویا هزار کار دیگه
بجز این کار
هادی نمی خوام کلاس بزارم چون اهلش نیستم و از این کار هم خیلی بدم میاد
ولی باور کن من دیشب نتونستم بخوابم
خیلی برام سخت بود یکی برای نان تنش رو بفروشه
و من خیلی خیلی متاسفم
امید وارم روزی به جایی برسم که بتونم یه کار عملی برای این کار انجام بدم
و در حد شعار باقی نمونه
حالا شما بگید
ما تغییر کردیم یا اصول مون تغییر کرده؟؟

نظر شما چیه؟!؟!؟!




الگوریتمی زندگی کردن

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:دوشنبه 14 شهریور 1390-08:35 ق.ظ

به نظرم بچه های رشته کامپیوتر بدونن من چی می گم.
 الگوریتم یعنی برای حل مسئله بزرگ باید اون رو به قسمت های کوچکی تقسیم کنی
و سپس با حل مسئله های کوچک مسئله بزرگ حل می شود.
بیایم هدف هامون رو بنویسیم
هم کوتاه مدت و هم بلند مدت.
بعدش راه های رسیدن بهش رو هم بنویسیم.
و البته مشکلات رسیدن به هدف.
این مشکلات را به روش الگوریتمی حل کنیم.
من شک ندارم که به اون هدف می رسیم
اما نباید فراموش کنیم که
نابرده رنج گنج میسر نیست.
پس بیایید برای زندگی بهتر الگوریتمی زندگی کنیم
زندگیتون الگوریتمی
منتظر نظرات شما هستم



شخصیت یا فخرفروشی

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:دوشنبه 14 شهریور 1390-08:33 ق.ظ

به نظر من شخصیت یعنی تریپ گرفتن شخصیتی و فخرفروشی یه رابطه ای خیلی خیلی نزدیک با هم دارن.
اگه یه حرکت یا حرفی بزنی ممکنه از یکی به دیگری تغییر کنه
من خودم شخصا نه از شخصیت و تریپش خوشم میاد و نه از فخرفروشی که فکر کنم کسd از این اصلا خوشش نیاد
من می گم ساده باش.ساده باش تا مردم درباره ات ساده فکر کنند.
وقتی ساده باشی و به قولی چیزی بارت باشه خیلی عزیز می شی
سادگی نه این که مذهبی گشتن و از این حرفهایی که در جامعه مد هست نه
یه جوری لباس بپوشی و بگردی که رفتی یه جایی انگشت نما نشی.
مثلا یکی رو در نظر بگیرید که با یه قیافه عجیب و غریب داره درس می خوانه ولی چیزی نمی دونه
اما در مقابل کسی که ظاهر ساده ای داره و درسش هم خیلی خوبه.
در کل من سادگی رو خیلی دوست دارم.
نظر شما چیه؟!!؟



عیدتان مبارک

نویسنده :علی سیاسی
تاریخ:چهارشنبه 9 شهریور 1390-11:14 ق.ظ

عید فطر بر شما مبارک باشه.امید وارم که تجربه کافی برای خوب بودن و خوب ماندن را بدست آورده باشیم

دوست دارم بنویسم اما وقت ندارم

اگه کسی مطلبی می خواد بزنه و یا می خواد یکی از نویسنده های وبلاگ بشه خوشحال می شم

بهم میل کنید

ali.bayram.c@gmail.com

منتظرتون هستم



نوع مطلب : همینجوری 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo



وبلاگکد لوگوی نوروز