باسلام به همگی.شرمنده که نتونستم زود وبلاگ رو آپ کنم.آخه خیلی مشکلات برام پیش اومده.شاید نتونم برم دانشگاه و مجبور شم برم خدمت مقدس سربازی.بینیم خدا چی می خواد.
برای حل مشکلم رفتم تهران.یه سر جاهای زیارتی هم رفتیم.قصد دارم چیز هایی که از سفر دیدم و شنیدم و احساس کردم رو بنویسم البته اگه یادم نرفته باشه.
با یاد یار
با پدرم سوار سرویس شیراز شدیم که بریم شیراز.بلیطش 8 هزار تومن بود.همسفران اکثرا سرباز بودند و می خواستند آش خدمت را نوش جان کنند.یه خورده باهشون هم صحبت شدم.تا یکی دوجا وایساد و مسافر سوار کرد.و راه افتادیم به سمت شیراز.یه پیرمرد پیش من نشسته بود و یه کیف داشت که از خودش جدا نمی کرد.منم زیاد بهش گیر ندادم.رسیدیم جایی که باید می رفتیم و یه خورده استراحت و به قول حاج رضا سبک کردن خودمون.بالاخره رسیدیم شیراز ترمینال کار اندیش.رفتیم یه وضو بگیریم و نماز بخونیم.وقتی خواستیم بریم برای نماز اون پیرمردی که کنار من نشسته بود کیفش رو گم کرده بود و می آمد به بقیه می گفت:پول که داخلش نبوده.تمام مدارک دکتر توش بوده.
یه باره یکی بهش گفت:لابد خواب بودی تو دستشویی جا گزاشتی.بی چاره پیرمرد درمانده بود و همین جوری می گشت و نمی دونست چیکار کنه.بالاخره بعد از نماز خواندن رفتیم بلیط تهران گرفتیم .بلیطش 16هزار تومن بود.رفتیم به سمت تهران.اما ما رو برد اصفهان و با یه اتوبوس دیگه فرستادمون تهران.تو اصفهان فیلمی بود.ما بلیط تهران داشتیم و طرف می گفت شما اشتباهی سوار شدید.بعد از کلی سند و مدرک براش جور کردیم .منظورم این هست که بلیط رو نشونش دادیم.بعد از کلی لج بازی قبول کرد و راه افتادیم به سمت تهران.رفتیم ترمینال آرژانتین.ساعت 9ونیم رسیدیم و بعد از نماز و چیز های دیگه گفتیم به خورده دراز بکشیم تو مسجدی بینیم چی می شه.ساعت 11بود که خادم مسجد اومد و گفت برید بیرون می خوام در رو ببندم.همه بلند شدند و در خانه خدا بسته شد.ارتباط با خدا تا اطلاع ثانوی تعطیل.رفتیم ساندویچ خریدیم که خوریم.دونه ای 3هزار تومن.باورم نمی کرد.ولی خوب.گرسنه بودیم و بای صدای شکم ممون رو خواموش می کردیم تا آبرومون رو نبرده.
خدا نکنه تو شهر غربت بیافتین و جایی هم بلد نباشین.ما از ساعت 11و خرده ای تا ساعت 6صبح الاف بودیم و دیگه داشتیم دیونه می شدیم.یه تاکسی دربست گرفتیم برای حوزه نظام وظیفه.6تومن ازمون گرفت.تو راه که داشتیم می رفتیم می گفت این هایی که ریش می زارن و لباس هایی می پوشن که زیر زانوشون هست دین ندارن.البته من خیلی محترمانه و کتابی گفتم.ساعت6وربع بود رسیدیم در حوزه و خوشحال بودیم که اولین نفری هستیم که میاییم.اما متوجه شدیم که نه بابا.در ورودیش جای دیگه هست و وقتی وارد شدیم دیدیم ملت صف کشیدن.انگار می خوان غذا بدن.یکی می گفت من از ساعت 3شب تا الان اینجا هستم.از ترمینال مستقیم اومدم اینجا.همه مشکل داشتن.آقایون سرباز بعد از کلی ناز و اشوه اومدن و تازه بلیط ورود می دادن.کار ما با دیدن سردار حل می شد که دوشنبه ها ملاقات با سردار بود.نه این که ما خیلی خوش شانس هستیم ملاقات با سردار رو برداشتن و کارمون جور نمی شد.دست از پا درازتر برگشتیم.گفتیم بریم سوار مترو بشیم بینیم چه طوری هست.رفتیم سوار شدیم.فکر کنم نفری 300تومن البته فقط رفت.سوار شدیم به مقصد شاه عبدالعضیم حسنی شهر ری.بعد از کمی پیاده روی رفتیم زیارت و دعا خواندیم.قبر سه نفر بود.نمی دانم که بودند.برای هر کدام هم نماز خواندیم.یه سوال داشت منو اذیت می کرد . و گشتم و مرکز پاسخگویی حرم رو پیدا کردم.ولی کسی اونجا نبود.ساعت12وربع بود.نمی دانم چرا به این زودی تعطیل کرده اند.سوالم این بود:اگه ما قبول داریم که این امازاده ها زنده هستن برای آدم زنده که فاتحه نمی خونن که ما می خونیم.بالاخره یه جورایی باهاش کنار اومدیم.رفتیم نماز بخونیم.صدای کسی که قرآن می خوند این قدر زیاد بود که 3تا4بار جایمان را عوض کردیم.نماز را خواندیم و رفتیم برای نهار.گفتیم یه غذای ساده بگیریم.نون و ماست.خیلی سبک بود و برای ما که مسافر بودیم به صرفه و مفید.تنها چیزی که آزارم میداد این بود که بقیه با خانوده بودن ولی ما دو نفر بیشتر نبودیم و یه خورده دلم گرفت.
از شاه عبدالعطیم رفتیم به سمت حرم امام.باز سوار مترو شدیم.جلوی حرم پیاده شدیم.رفتیم زیارت و بازم نماز .رفتیم عوارضی تهران قم که بریم قم.بعد از کلی درد سر رسیدیم قم.اول رفتیم مسجد جمکران.دوتا نماز دورکعتی خواندیم.یکی احترام(تحیت)مسجد و دیگری نماز امام زمان(عج).بعد از اتمام نمازم به اطراف توجه کردم.جوانی دیدم که فکر می کنم ترک بود.چون قیافه ای شبیه یکی از بچهای دکه ی خودمون داشت که قمی بود.نماز را با سرعت می خواند.به او دقت کردم.خیلی بی حال می خواند.نمی خوام بگم که من خیلی با معرفت می خوانم.نه.من فقط می گم عمل کردن با....... .پیرمردی را دیدم که قرآن می خواند و خمیازه می کشید.مگر می شود کتاب زندگی را بخوانی و خمیازه بکشی.لابد می شود.
از مسجد جمکران به سمت حرم معصومه قم رفتیم.از خودم خیلی بدم اومد و دوست داشتم بمیرم و این قدر اذیت نشوم.آخه نمی شد کاری کرد و نمی شد ساکت بود.آخه خیلی بیشتر نماز خوان ها فروشنده و خریدار بود.
زمانی که ما رسیدیم یه نماز مغرب رو خونده بودن.می رفتیم که به عشا برسیم.عده ای مشغول نماز بودند و خیلی بیشتر از آنها مشغول خرید و فروش .خانوادگی.از بد روزگار کسانی بودند که یقه را هم تا آخر بسته بودند و آنچنان ریشی گذاشته بودند که نگو.آخوند هایی رو می دیدم که دارند بر می گردند.نمی دانم چرا؟لابد نمازشان را خوانده اند.ولی فقط نماز مغرب را خوانده اند.نماز مغرب را به خودم و نماز عشا را به جماعت خواندم.رفتم یک دمپایی بخرم چون کفش هاییم بد جوری اذیتم می کردند.انگار قحطی دمپایی بود.جوان به اصطلاح مذهبی را دیدم منظورم همون یقه و ریش و سبیله است.به خانم ش اومده بود خرید.برام جالب بود می گفت:خوب،حالا بریم نماز بخونیم.
بعد از یه نیم ساعتی دمپایی فروشی رو پیدا کردم و یه دمپایی خریدم.
بعدش رفتیم ترمینال که چه عرض کنم تو یه خیابون سر راهی که بهش می گفتن ترمینال ومی گن قم ترمینال نداره.ماشین شیراز گرفتیم و یه کله رفتیم شیراز.بعد از گرفتن بلیط برای ساعت 12ونیم ،رفتیم شاه چراغ زیارت و باز نماز و .......... .
هر طور بود ساعت 12ونیم خودمون رو رسوندیم به ترمینال.هر چه وایسادیم ماشین نیومد که بریم.بعضی از رفقای دوره هنرستان رو دیدم.خیلی خوشحال شدم . ازش احوال پرسی و ....... کردم.
هر چه وایسایدم ماشین نیومد که بریم.رفتیم نماز خوندیم.به نظرتون ساعت چند راه افتاد؟ساعت2وخورده ای.
بعد از کلی قر زدن راه افتادیم و رسیدیم به شهر خودمون.
این بود سفرنامه.اگه جایی مشکل داشت بهم بگین.
منتظر نظرات شما هستم